|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 18:37 توسط محمد جواد
اگه یکی به جای من بود هر روز می رفت سر کوچه یا در خونشون می نشست تا اون از خونه در بیاد
آبروش را ببره .یا اینکه هر روز زنگ می زد به خونشون تا همه بفهمن ولی هیچ کدوم از این نامردیها را نکردم و نخواستم که اون توی خونواده بد نام بشه حالا اومده توی وبلگش نوشته الهه توی کماست براش دعا کنین می خوان اهدای عضو کنن به خدا شاید باور نکین ولی من داشتم می رفتم شمال و هر جور شده اون را پیداکنم چه قدر توی پارکها وخیابونا راه می رفتم که اگه یکی نمی دونست فکر می کرد من یه معتادم یا دیوونه اون روز رفقیم گفت تو عمرم اشک تو را ندیده بودم که حالا به خاطر یه دختر دیدم این کار درست بود؟ حالا شماره من را به یکی میده و میگه بهش بگین دیگه مزاحم من نشه واقعن من مزاحمت بودم دمت گرم غلط کرد اون دیوونه ای که گفت پسرها عاشق نمی شن چه طوری آبروم جلو همه دوستام و آشنا هام رفت گفتم می خوام ببینمت و حرف آخرم را بهت بگم ولی نمی دونم ترسیدی یا خجالت می کشیدی اصلا ولش حالا زنگ زده ازش می پرسم چرا این مطلب ها را توی وبت گذاشتی می خواستی چی را ثابت کنی؟ چرا برای اولین بار قرار گذاشتی که من را ببینی ؟ یا وقتی دیدی چرا نگفتی همه چیز تموم بشه از همین جا؟ میگه اینا همش الکی بود می ترسه بد نام بشه و این کار را یه گناه می دونه گفتم تو هنوز بچه ای و بازی دوست داری تو را خدا شما بگین این کار درست بود؟ الهه خانوم می دونی می خوام چی بهت بگم آن طلوع را به یاد داری؟ آن طلوع که برای اولین بار چشمان دیدن چشمان تو را تجربه کرد از طلوع تا غروب چه فاصله کمی است وچه روزهای کوتاه زمستانی حالا خورشید می شوم و غروب می کنم تا تو ماه باشی و تا ابد مهتابی و این را به کسی منی گویم تا دیگران از عشق فاصله کوتاه طلوع تا غروب را درک کنند باید بدانند عشق نور خورشید است که هرچند از ماه دور است ولی آن را روشن نگه می دارد حالا یه خواهش از همه شما چه دختر و چه پسر هیچ وقت عاشق کسی نشین که لیاقتش را نداره یا اگه هم شدی با دل کسی بازی نکن راستی شاید این آخرین پست من باشه از همه شما ممنونم که توی این مدت مثل خواهر و برادر خودم دل داریم داده بودین + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 12:13 توسط محمد جواد |
سلام
الان که دارم این مطلب را تایپ میکنم اون قدر چشمام تاره که صفحه مانیتور را نمی بینم دستم داره میلرزه دعا کنین الهه تصادف کرده تو راخدا دعا کنینن الان توی بیمارستان شمال بستریه میگن اون تو کماست دعا کنینن اینم وبلاگشه حتما سر بزنید و دعاش کنینhttp://ghobare-eshgh.blogfa.com/ + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 12:56 توسط محمد جواد |
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 23:32 توسط محمد جواد |
شب ها بالای سرم مینشست با یه پارچه خیس روی صورتم میکشید تا تبم پایین بیاد
همیشه قبل از اینکه غذا بخوره نگاه میکرد تا من چیزی کم نداشته باشم
باصدای آروم باهام حرف میزد و درد دلم را گوش میداد
آخه با چه زبونی باید بگم بزرگترین عشقم مادرمه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 18:44 توسط محمد جواد |
همیشه وقتی که میشنیدم میگین یکی عاشق شده می خندیدم و میگفتم برو بابا عاشقی یه حرفه اینا همش یه حر مفته میگفتم برو فکر زندگیت باش دنبال این حرفا نرو اما حالا........................ اما حالا م بینم که خودم هم گرفتار شدم آخه میگن مسخره کسی که میکنی خودت هم دستگیر ت میشه حالا دارم میبینم که واقعاً گرفتار یه درد بزرگ شدم یه دردی که دواش دست یه نفره درومنش دست یه نفر دیگه خدا یا خودت همه عاشقها را کمک کن آمین + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 18:18 توسط محمد جواد |
آرزوی تو را دیدن آرزوی با تو نفس کشیدن آرزوی دنبالت دویدن آرزوی با تو خندیدن آرزوی با تو به باغ زیبای بهشت رفتن در خواب هم هیچ کدام را ندیدن تو ای تنها صدا تو ای تنها دلیل اگر آرزوهایم را نبینم اگر تو را هر گز ندیدم شبها با یادت به ستارهای کویر دلم می نگرم که برای همیشه نقش تو بر آسمانش هک شده است + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 19:28 توسط محمد جواد |
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 14:21 توسط محمد جواد |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 21:24 توسط محمد جواد |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 21:22 توسط محمد جواد |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 21:18 توسط محمد جواد |
من میگم بهم نگاه کن + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 11:18 توسط محمد جواد |
تمام خاطرات شیرین را تمام دل خوشیهایم را تمام شادیهایم را به تو می دهم آخر من سالهاست که خاطرات تلخم را بی کسی هایم را ناراحتی هایم را عادت کرده ام + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 14:13 توسط محمد جواد |
هیچ کس ویــــرانیم را حس نکرد وسعت تنهـــاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 12:23 توسط محمد جواد |
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 22:16 توسط محمد جواد |
|
| ||||||